شب حسابی برف باریده بود.
تجهیزاتمو بعد مدت ها از گوشه ی انباری برداشتم که صبح زود قبل از همه سرِ تپه باشم!
در و که باز کردم ...
با کمال تعجب دیدم کوچه به اندازه ی عبور یکی دو نفر باز شده!
ذهنم به سراغ او رفت ، اما برای اطمینان جای تنها قدمی را که بر برف های کوچه نقش بسته بود ، دنبال کردم!
بله درست حدس زده بودم : قدم ها به مسجد ختم می شد!!