آبـــــــــــــــی

_________الف بِ.................

آبـــــــــــــــی

_________الف بِ.................

آبـــــــــــــــی

هر تولدی را مرگی ست!
و فاصله ی تولد تا مرگ، فرصتی ست برای اندیشیدن و به کار بستن!
باشد که رستگار شویم!

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

دعا 2


تو اون باد و سرما ، همه از قطع ناگهانی گاز شاکی بودند!

جز پیرزنی ...

که از دور برا سلامتی بچه هاش دعا کرده بود!

آن شب ، از شدت باد لوله ی بخاریی از جا کنده شده بود!!

تکبر


می گفت:

هر آدمی که باشم ...

به هیچ وجه من الوجوه اهل تکبر نیستم!!

گرانیت


 سفارش سنگ گرانیت داد که نمای خونه شو بسازه!

 فردا زنگ زدند که به اندازه ی یک قبر کافیه!!

بلیط


نتونسته بود بلیط تهیه کنه.

تو واحد از دور و بری ها درخواست بلیط می کرد.

بعضی به علامت منفی سرشونو تکون می دادند بعضی به زبون عذر می خواستند.

ناامیدانه پولشو که داخل می گذاشت ، دستش به بسته ی بلیطی گوشه ی جیبش خورد!

یکی را کند ، و بقیه را به دور و بری ها می داد!

کسی نتونست نگیره اما سرخی صورت ، سیاهشان کرده بود!

بازی


صدای ماشین کلافه ش کرده بود!

بدجوری خوابش می اومد اما نمی تونست بخوابه.

پا شد و جلو چشم بچه ها دستگاه بازی رو به زمین کوبید!!

سیب


داشت رو تن درخت - با چاقو - یادگاری می نوشت ، که کسی به شونه ش زد!

برگشت ...

کسی نبود ...

درخت براش سیب انداخته بود!

دیوونه


به هر کی می رسید ، سلام می کرد.

هر چی می گفتند ، می خندید.

می خواست آدم خوبی باشه ، اما ...

بهش می گفتند: دیوونه!!

قصه ی منظوم: گنده بک های قلدر!

یه بچه ی بی ادب       یه بچه ی نق نقو

عربده و دعوا بود        کار شب و روز او

 

هیکل گنـده ی او       هیکل پهلـوونی

رفته تا آسمـــونا        مانند نردبونــی

*

تو خونه و تو کوچه       با همه دعـــوا میکرد

بابا که چیزی میگفت      میزد و حاشا میکرد

 

کوچه میرفت داد میزد       میگفت که من ناخوشم

میگفت خبر می برین؟!       خبرکِشو می کشــم!

 

بچه ها از ترس او        دیگه امــون نداشتن

راه فراری هم از        چنگــال اون نداشتن!

 

مثل یه دیو زورگو        یه دیو بی شاخ و دم

...

از چشم تو


من از چشم تو بی خویشی گرفتم

 به دل ، اخلاق درویشی گرفتم

 تو در خود ساختی فرهادی از من

 من از فرهاد تو پیشی گرفتم!

قصه ی منظوم: مثل یه شهر قصه

یه بچه با مادرش          رفته بودن مهمونی

یکسره اذیت می کرد        می گفت: « باید بمونی

 

دلم می خواد هنوزم           بازی و بازی کنم »

مامان می گفت: « بگو که       زبون درازی کنم »

 

کوچولوی قصه مون           شر و شر و شر می گریه

دلش حسابی پره            با دل پر می گریه

 

اگه مؤدب باشه           وقتی که جایی میرن

مامانی قولش میده         به شهر بازی برن

*

شهر بازی قشنگه         ...