شدم آتش ، به پرچینت نشستم!
میان جان شیرینت نشستم!
تو که تب کردی و بیمار گشتی
شدم شمع و به بالینت نشستم!!
صدای دل نواز نای چوپان
دلم را می برد تا پای چوپان!
دل من می رود تا عمق آوا!!
دل من می نوازد جای چوپان!!!
به من گفتند تو آهو دلت خواست
نه من ؛ آهوی وحشی خو ، دلت خواست
شدم آهــــوی وحش تپّـــــه ی تو
رمم ده ، هر کجا هر سو دلت خواست!
به صَرف تیرگی مهمان کنیدم!
در عمق غار ها زندان کنیدم!
نمی بینید از من نفی خورشید
شده از سقف آویزان کنیدم!!
سحر مثل گلی شاداب بودم
سحر با نازِ گل همخواب بودم
غروب از بخت بد ، از دست مردم
درون شیشه های آب بودم!!
شب و روزی به غایت تار دارم
تن و جانی ز غم سرشار دارم
توان ایستادن بی عزیزان
نمی دانستم این مقدار دارم!!
نمی دانستی عازم بر کجایم
به من گفتی : برو ، من هم می آیم!
و می دانستی هر جایی پس از تو
نشان مرگ دارد لحظه هایم!
چنان سرمست می خوانَـــد پرنده
که گویی غــم نمی دانـــــد پرنده
از این لانه ، از این دانه ، از این جفت
بگــو : چیــزی نمی مانـــد ، پرنـــده!