آبـــــــــــــــی

_________الف بِ.................

آبـــــــــــــــی

_________الف بِ.................

آبـــــــــــــــی

هر تولدی را مرگی ست!
و فاصله ی تولد تا مرگ، فرصتی ست برای اندیشیدن و به کار بستن!
باشد که رستگار شویم!

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

مهمون عباس


روز تاسوعا بود.

همه برا عزاداری بیرون رفته بودیم.

ظهر که به خونه برگشتیم ، داداش کوچیکم حسابی گرسنه ش شده بود.

برا همین مامان خیلی سریع آشپزخونه رفت که غذا بپزه.

اما داداشم یکسره بهونه گیری می کرد و نق می زد که صدای در خونه به صدا دراومد.

همسایه مون بود ، برامون غذای نذری آورده بود.

من و داداشم نمی دونستیم چطوری بخوریم!

هنوز ظرفمونو تموم نکرده بودیم که دوباره زنگ در خونه رو زدند، این بارم نذری آورده بودند!

حالا مامان و بابا هم با ما غذا می خوردند.

همه که سیر شدیم تازه بوی ناهار مامان بلند شد!

اون روز مهمون حضرت عباس بودیم!

  • محمد * شـــــــــورگشتی *

آبی

الف ب

داستانک

شورگشتی

عباس

نظرات  (۱)

بسیار جالب بود
پاسخ:
ممنون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی